پیرو پست قبلی!
جمعه ششم آذر 1388این آروزی درس خوندن با هم کلاسیم بعد ازدواجم براورده شد.البته اقای همسر هم کلاسی من نیست،هم رشته ایی هستیم.اما خوب همینم خودش عالیه![]()
درسای مشترکمون باعث میشه باهم درس بخونیم!با این تفاوت که موقع درس خوندن صریب یادگیری هم میره بالا!چون صادقانه بهم دیگه یاد میدیم
روز هایی که من امتخان دارم،اون زودتر بیدار میشه،معمولا ۳ صبح!چون شب امتخانی هستیم!نسکافه یا شیر کاکائو درست میکنه،بعد بیدارم میکنه ،به زور درس حالیم میکنه
یاد هم میگیرما!البته بر عکسشم هستا
بعضی وقتها اقای همسرچشماش کاسه خونه!منم شرمنده میشم!
خیلی دوست دارم تو رده تحصیلی بالاتر با همسرم همکلاسی بشم ![]()
درس خوندن متاهلی
دوشنبه دوم آذر 1388
ازدواج!
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388من چند ماهی رو تو خوابگاه زندگی کردمُ .میون جمع بچه های هم اتاقیم و اتاق های بغلی ،فقط من متاهل بودم.اوایل که ما همدیگرو زیاد نمیشناختیم،وقتی همسرم زنگ میزد که پایین خوابگاه هست و اومده دنبالم،کلی نیشم باز میشد و اونا بهم میخندیدن!
گاهی هم که بخث ازدواج ،میشد،همه میگفتن ازدواج تو سن پایین خوب نیست و نشون فرهنگ پایین هست .با اینکه رابطه خوبی باهم داشتیم،اما سر بخص ازدواج سعی داشتن بهم بگن اشتباه کردم و اونا میخوان تا دکترا نگیرن،ازدواج نکنن که معمولا من ناراحت میشدم!چون کاملا تابلو بود منظورشون منم
حدود ۱ ماه از گذشت،از همدیگه بیشتر شناخت پیدا کردیم،و فهمیدم که خواستگار دارن،دلشونم میخواد ازوداج کنن،اما روشون نمیشه به خانواده بگن!میترسن فکر بد کنن
حتی یکیشون که خیلیی با من سر بحث ازدواج لج بازی می کرد در حین گریه گفت خوش به حالت،من همیشه حسرت تورو میخورم!
برام این جالبه که اونایی که میگن ازوداج بده و هزارتا عیب رو ایراد روش میزارن،یا شکست عشقی خوردن،یا خودشون شوهر میخوان اما روشون نمیشه اعلام کنن!
حکایت گربه دستش به گوشت نمیرسه،میگه پیف پیف
